آنچه در زندگی‌ام می‌خواهم محبت است،جریانی متقابل بین خودم ودیگران مبتنی بر نثار از صمیم قلب .  
امروز ؛  سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷  جستجو
روزنامه شرق 10 تیر 89



متن کامل روزنامه:                                                                                              

 

بررسی ریشه ها و علت های اینکه چرا ما ایرانیان تحمل پذیرش نقد و انتقاد را نداریم و ذهنیت منفی نسبت به نقد حتی در بین دروشنفکران در گفت و گو با یک روانشناس و از زاویه روانشناسی می تواند ما را به نتایج جالبی برساند. کامران رحیمیان مروج الگوی ارتباطی به نام «ارتباط بدون خشونت» یا به عبارتی «زبان زندگی» در ایران است که در این الگو «نقد» بیان وارونه نیاز تعریف می شود. از نظر کامران رحیمیان ضعف ما در پذیرش نقد و انتقاد به دلیل این است که ما خوب شنیدن و گوش کردن را بلد نیستیم و دلیل آن شاید سمت ها، عنوان ها و لغت هایی است که ما را همراهی می کند و توانایی ما را در شنیدن و پذیرش کم می کند. از نظر رحیمیان این عنوان ها باعث می شود ما در مجموع نقص خودمان را انکار و کوچک ترین نقد را توهینی به لقب و عنوان خود تلقی کنیم و از هر روشی حتی تحقیر و توهین و کنایه برای پاسخ دادن به طرف مقابل استفاده کنیم. رحیمیان معتقد است اینکه وضعیت موجود جوابگوی همه سلایق نباشد، کاملا بدیهی است اما در همین شرایط هم باز آدم ها حق دارند سلیقه شخصی و تقاضایشان را مطرح کنند.


گفت و گو با كامران رحيميان


منتقد دشمن نیست


به نظر مي
رسد در كشور ما فضاي نقد و نقادي مناسب نيست و اساسا در فرهنگ و بينش ما و در ذهن اكثريت ما نقدكردن و انتقاد همراه با يك بار منفي است كه ما سعي مي‌كنيم از آن فرار كنيم. شما اين موضوع را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟ به نظر شما اين ذهنيت منفي به نقد در فرهنگ ما به كجا برمي‌گردد؟

ذهنیت ما منتقد را به دشمن تبدیل کرده، چون ذهن ما یادگرفته که سفید و سیاه ببیند و در دنیای ذهنی خود محدود شده ایم و این ما را از واقعیت دور کرده است درک خود و ذهنیت خود را حقیقت می پنداریم و هر کس که دیدگاهی متفاوت نسبت به ما داشته باشد و بالاخص بخواهد آن را ابراز کند؛ مخالف حقیقت (که البته منظور همان درک من است) تصورمی شود، حالا بستگی دارد که موضوع صحبت چه باشد، اگر موضوع علم باشد و فرد دیدگاهی متفاوت با من داشته باشد او را بی سواد می نامیم؛ اگر صحبت زیبایی باشد و فرد دیدگاهی متفاوت با من داشته باشد او را بی سلیقه می نامیم؛ و به همین نحو مجموعه ای از بی... ها را می سازیم: بی هویت، بی سواد؛ بی فرهنگ؛ بی غیرت؛ بی توجه و ....

در تئوری صحبت از زاویه دید فردی می کنیم، صحبت از محدودیت درک انسانی می کنیم، اما در بحث و زمان شنیدن نظر دیگران، نظر خود را حقیقت می دانیم و این شعر مولوی را فراموش کرده ایم که در تمثیلی محدودیت درک هر انسان را نمایان می سازد:

پیش چشمت داشتی شیشه کبود              زان جهت عالم کبودت می نمود

کدام یک از ما می توانیم بگوییم شیشه ای جلوی چشم خود نداریم؛ مشکل داشتن شیشه ای جلوی چشم نیست، مشکل عدم آگاهی بر وجود این شیشه است و نسبت دادن کبودی به دنیا و آن را حقیقت دانستن. در مرحله بعد به عنوان افرادی حقیقت جو برای دفاع از حقیقت به هر عمل و هر لفظی تن می دهیم.

خب با توجه به اين توضيحات، حداقل ما مي توانيم بگوييم از روشنفكران در اين زمينه انتظار بيشتري مي رود اما معمولا نقد و انتقاد در جامعه ما حتي در بين روشنفكران هم عاقبت خوشي ندارد تا حدي كه در بعضي موارد حتي به خشونت لفظي و كلامي و يا با توجه به موقعيت و سمت فرد، به پرونده سازي مي رسد، شما اين قضيه را چطور ارزيابي مي كنيد؟

من بحث را از اين جا شروع مي كنم كه اساسا تعريف روشنفكر چيست يا ما با چه سنجه اي آدم ها را صرف نظر از هويت فردي شان به عنوان روشنفكر انتخاب مي كنيم.

يكي از نكاتي كه من مي خواهم مطرح كنم همين است. به عنوان مثال ما در مسابقات ورزشي مي توانيم بگوييم فلاني قويترين مرد است اما در حوزه هنر و انديشه ما با چه سنجه اي اين بهترين را مشخص مي كنيم؟ تعريف اينكه فلاني فرهيخته و روشنفكر است و بعد تازه از بين آنها فلاني فرهیخته ترین روشنفكر ايران است، كار سختي است. در واقع اين سنجه از كجا آمده است؟ من فكر مي كنم وقتي ما اين عنوان ها را به افراد نسبت مي دهيم آنها تلاش می کنند که از اين حريم و عنوان دفاع كنند .در آن حالت آنها هر نقدي را يك نوع حمله به خود قلمداد می کنند چرا كه اين القاب به قدري به آنها بار داده است كه آنها برای حفظ آن القاب به دفاع می پردازند من يك مثال مي زنم كه شايد از فرهنگ ما دور باشد اما اكثريت آن را قبول داشته باشند. اورسن ولز فيلمي ساخت كه همشهري كين که بهترين فيلم تاريخ سينما شد. خب اگر ما اين لقب را به او و فيلمش نسبت مي دهيم وقتي نقدي به اين فيلم وارد مي شود صاحبان اين فيلم چطور بايد از آن دفاع كنند كه خدشه اي به اين "بهترين "وارد نشود؟ آنها بايد از فيلم شان دفاع كنند يا از "بهترين" فيلم تاريخ سينما؟ چطور مي شود از اين "بهترين" ايراد گرفت؟ اساسا مگر "بهترين" ايراد دارد؟

من فكر مي كنم اين لغت هاست كه توانايي ما را در شنيدن و پذيرش كم مي كند و باعث مي شود ما در مجموع نقص خودمان را انكار كنيم. در واقع ما ناقص بودن خودمان را فراموش مي كنيم و به همين دليل وقتي كوچكترين نقدي مي شود فكر مي كنيم به ما اهانت شده و بايد از آن دفاع كنيم .در اين حالت افراد در لاك دفاعي فرو مي روند و حتي  براي توجيه كوچكترين عمل خود و دفاع از آن لقب و عنوان، از هر روشي براي پاسخ دادن به طرف مقابل استفاده مي كنند. مثلا به زادگاه و تاريخچه طرف مقابل یا قدمت سابقه خود اشاره مي كنند كه شايد تحقير و كنايه هم همراه آن باشد. در اين حالت ديگر موضوع مذاكره گم مي شود.

از طرفي اينكه من سواد و تخصصي در يك رشته دارم هيچ رجحاني به من نمي دهد چرا كه ارزش انساني من با انسان هاي ديگر برابر است . تخصص من به اين معنا نيست كه من انسان با اخلاق تري هستم و ارزش هاي انساني من بالاتر است اتفاقا يك ضرب المثل قديمي مي گويد « چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا». سواد دانشگاهي ما شايد باعث شود ما دایره لغات بیشتر و اصطلاحات تخصصی تری داشته باشیم اما الزاما اين به معناي پختگي نيست. اين يكي از مواردي است كه من فكر مي كنم ما را دچار مشكل كرده است.

= منظورتان از اين پختگي و ارتباط آن با ظرفيت نقد در افراد دقيقا چيست ؟

ببينيد درس خواندن در قديم با امكانات آن موقع در مكتب خانه ها و با نور چراغ تا مرحله اي كه فرد به جايي برسد كه مطرح شود ،زمان مي برد. اين زمان باعث پختگي فرد مي شد .امروزه گاهي ضرب و زور رسانه يا وقايع سياسي و اجتماعي يك آدم را مشهور مي كند اما اين به معناي آن نيست كه آن فرد به آن پختگي رسيده باشد . مثلا يك خبرنگار آشنا با من مصاحبه مي كند اين لزوما به معناي اين است كه من پخته ترين روان شناس كشور هستم يا كارشناسم؟ سنجه كارشناسي من كجا بوده؟ آشنايي من با يك خبر نگار؟

اين را از اين بابت مي گويم كه رسانه قدرت مي دهد. مثلا يك سري افراد در يك جریان هایی سمت هايي گرفته‌اند خب اين به معناي اين است كه آنها مثلا در يك مسابقه علمي بهترين بودند؟ چند تا مقاله علمي مثلا به عنوان فيلسوف داشتند؟ من می خواهم بگويم كه مطمئن نيستم كه اين سير پختگي در بسياري از افراد به زمان لازم رسيده باشد. وقتي ما جهشي به جايگاهي مي رسيم مي دانيم كه آن جايگاه متزلزل است و چون جايگاه متزلزل است، ممكن است فكر كنم هر نقدي قرار است اعتبار من را بگيرد و من هم سعي مي كنم هر طور كه شده به آن موقعيت بچسبم.

 به نظر شما علت اين ترس از دست دادن جايگاه كه به موضع گيري تدافعي  و گاه تهاجمي  در فرهنگ ما در بين افراد براي حفظ آن منجر مي شود، چيست؟

 به نظر من به خاطر اين است كه افراد به جايگاه خود اطمينان ندارند و خودشان مي دانند كه از چه طريق به اين جايگاه رسيده اند؛ يعني چه وقايع حاشيه اي يا شانسي بوده كه توانسته اند ،به سمت هاي بالا  برسند. در واقع بزرگترين علت اين ترس اين است كه ما آن پختگي را نداريم و هویت خود را از آن سمت و جایگاه بیرونی می گیریم، حفظ آن جایگاه می شود حفظ ارزش خود. در نتیجه جايگاه و الفاظ و موقعيتي براي مان درست مي شود كه می خواهیم آن را حفظ كنيم . بنابراين هر نقدي را فكر مي كنيم كلنگي  است به اين جايگاه و مي خواهيم طرف مقابل  را طوري از ريشه بزنيم  و يا شديدتر به آن حمله كنيم كه بتوانيم آن جايگاه را حفظ كنيم.

معمولا يك ويژگي كه در فرهنگ ما وجود دارد بزرگ كردن افراد با القاب  و دادن ويژگي هاي برتر به آنان است  كه بعضي وقت ها حتي به يك بت پرستي خفيف هم در فرهنگ ما نزديك مي شود كه راه هر نوع نقد و انتقادي را مي بندد شما اين موضوع را چطور مي بينيد؟

 خب  من با كلمه بت پرستي مواقق نيستم كه بخواهم آن را بپذيرم  در واقع  با اين واژه راحت نيستم.اما قبول دارم كه خيلي وقت ها به اين سمت مي رويم كه من آنم كه رستم بود پهلوان. يعني يك رستم و پهلواني را مي  سازيم و بعد از همجواري آن  براي خودمان  ارج و قرب مي تراشيم .من اين تجربه را واقعا داشته ام كه ما با نزديك كردن خودمان به افراد سعي مي كنيم  براي خودمان فضا باز كنيم اعتبار بسازيم و جايگاه به دست آوريم .

منظور من دقيقا اين است كه ما فكر مي كنيم مثلا از فلان فرد به دليل فلان جايگاه نبايد هيچ انتقادي كرد .

من فكر مي كنم در اين جا بايد به تعريف انتقاد توجه كنيم. اگر  انتقاد برابر با  بي احترامي باشد من معتقدم هيچ كس از هيچ كس نبايد انتقاد كند.

ممكن است در شرايطي وضعيت موجود جوابگوي همه سلايق نباشد خب اين كاملا بديهي است . در اين شرايط  آدم ها حق دارند که سليقه شخصي و تقاضاي شان را مطرح كنند. ما می توانیم طرز گفتن نيازهاي مان را بهبود ببخشيم و به جاي اين كه همه چيز را به طرف مقابل نسبت دهيم از نيازهاي خودمان صحبت كنيم.

اگرچه اين ضعف نقدپذيري را ما در سطوح پايين جامعه و حتي  در سطح خانواده ها هم مي بينيم  اما در سطوح بالاتر اين فرهنگ به مراتب مشكلات بيشتري ايجاد كرده است. منظورم مثلا در سطح سياستمداران و برخورد آنها با نقد و نقد  شدن عملكردشان  است. به نظر شما در سطح سياستمداران چطور مي توان اين فرهنگ را دروني كرد تا جايي كه برخی از آنها هر نقدي را نفي خودشان و از دست دادن جايگاه شان تلقي نكنند و برخورد مناسب تري با آن داشته باشند.

من فكر مي كنم ما اول بهتر است اول به تربيت فردي مان توجه كنيم و توجه داشته باشيم قبل از اينكه من هر سمتي داشته باشم، انسان هستم. اگر در بعد روابط انساني من اين را ياد گرفتم كه نقد را نفي خودم نشنوم، احتمال اين كه در جايگاه شغلي ام هم اين طور باشم، بيشتر است.

مثلا در حوادث گذشته صد درصد منتقدان و معترضان مي توانستند بيش از آنچه كردند نيازشان را بیان كنند و تقاضايشان را بدون كنايه و تحقير مطرح كنند و صد درصد شنوندگان هم مي توانستند بيش از آنچه كردند شنونده تر و صبورتر باشند و بشنوند. اگر سطح مذاكره را از راهبرد بر مي داشتيم و به جاي  تمركز روي راي، تمركزمان را روي نيا ز به صداقت مي گذاشتيم و يا تمركز را به جاي انتخابات كه يك راهبرد است روي عدالت مي آورديم، خيلي شرايط بهتر بود.

چون من بعيد مي دانم هيچ يك از طرفين بر  سر عدالت و صداقت اختلافي داشته باشند دعواي ما بر سر مصداق هاست.

چطور مي شود اين  شرايط را  به وجود آورد ؟

فضاي مذاكره مي خواهد. مثلا مناظره ها جاي خوبي بود كه رها شد .مذاكره است كه بايد استمرار داشته باشد. شايد لازم باشد براي يك موضوع كوچك ساعت ها وقت گذاشت و براي يك موضوع بزرك تر كه  حتما زمان بيشتری لازم است .مناظره ها شروع خوبي بود اما به جاي مناسبي نرسيد.

معمولا گفته مي شود علت واكنش به بسياري از انتقادها يا دعواها به دليل اين است كه ما حرف طرف مقابل را درست نمي شنويم نظر شما در اين زمينه چيست؟ در واقع  ما مي خواهيم  بدانيم چه چيزي  است كه اين شنيدن را در بين  ما اين قدر سخت مي كند ؟

انکار مسئولیت قردی، باعث شده است که برای امنیت، خضوع، و احترام نظر خود را پنهان کنیم و در قالب سوم شخص بیان کنیم و یا به دیگران غیر مشخص نسبت دهیم، این باعث می شود اعتباری صوری به فرد غایب دهیم و بعد از آن دفاع کنیم و بشویم کاسه داغ تر از آش، یعنی گاهی من شاگرد استاد از خود استادم قاطع تر حرف می زنم و فرصت ابراز نظری به غیر از نظر استادم نمی دهم.

یکی دیگر از دلایل مخلوط شدن چند مفهوم مثل محبت، توجه و احترام با اطاعت است. فکر کنم چنین جملاتی برای همه ما آشنا باشد که گفته ایم یا شنیده ایم که: اگر مرا دوست داشتی حرف مرا گوش می کردی؛ تو نمی خواهی احترام بگذاری و الا حرفم را گوش می دادی. پس وقتی اطاعت مترادف با محبت و احترام شد مخالفش یعنی عدم اطاعت یا عدم پذیرش دیدگاه، حمل بر عدم محبت یا بی احترامی می شود و مقاومت فرد را مقابل آن بر می انگیزد. درنتیجه انتقاد واکنش ما را بر می انگیزد و شنوندگی ما را کم می کند

شاید یک دلیل دیگر، پیامد غیر مستقیم تعریف نقد باشد که ما قبل از شنیدن، سبک برخورد خودمان را با آن مشخص کرده ایم، وقتی نقد را بیان نقاط ضعف بدانیم، پس ما در ابتدا منتظر شنیدن نقاط ضعف خود خواهیم بود و از قبل آماده دفاع خواهیم شد، وقتی می خواهیم خود را آماده کنیم و تغییری در این تعریف بدهیم شاید تعریف را بدین صورت مطرح کنیم که نقد برشمردن نقاط مثبت و منفی پدیده ای است و اینجا هم باز بخش نقاط ضعف و شیوه برخورد با آن وجود دارد که البته مشکل در وجود نقاط ضعف نیست مسئله اینجاست که ما برخلاف آموزه های دینی- فرهنگی، انسان بودن خود یعنی ناقص بودن خود را فراموش کرده ایم و شنیدن و پذیرش نقاط ضعف برایمان دشوارتر شده است.

اگر بخواهيم يك تعريف مناسب از نقد داشته باشيم، شما به عنوان يك روانشناس چه طور آن را تعريف مي كنيد.

فکر می کنم با بازبینی تعریف نقد، می توانیم نقد را به عنوان هدیه راحت تر دریافت کنیم. نقد در الگوی "ارتباط بدون خشونت" یا همان "زبان زندگی" بیان وارونه نیاز تعریف می شود، یعنی فرد نیازی دارد، (مثل هر فرد دیگر) و وضعیت موجود، متن مقابلش، یا هر رویدادی که با آن مواجه است، کمک کننده به تحقق نیازش نیست، می خواهد نیاز خود را اعلام کند، و چون اعلام نیاز را بلد نیستیم، با زبان آن را معکوس می کنیم و به جای اینکه بگوییم من نیاز به نظم دارم می گوییم تو بی نظمی یا از نظم کافی در کارت برخوردار نیستی. صرف نظر از اینکه تعریف نظم چیست و کدام سنجه مشخص می کند که نظم قبلی بی نظمی است و نظم من منظم تر یا نظم به میزان کافی چه تعریفی دارد.

مثالی می آورم شما متنی می نویسید و من زبان آن را درک نمی کنم، به جای سوال برای درک خودم می گویم متن شما مغلق است، یا شما از نگارش چیزی نمی دانید، یا نویسنده از انسجام فکری برخوردار نیست! مثال دیگر اینکه شما وسایل اتاق را به شیوه ای که خود راحتید می چینید و من در آن احساس راحتی نمی کنم و می گویم شما خودآزارید، یا سلیقه دکوراسیون ندارید.

- با توجه به اينكه شما مروج الگوی ارتباطی به نام «ارتباط بدون خشونت» در ايران بوديد ،اين نوع ارتباط در كشور ما الان در چه جايگاهي قرار دارد؟ آيا مي توانيم بگوييم نبودن ظرفيت لازم در افراد براي پذيرش نقد به ضعف آنها در مهارت هاي ارتباطي شان بر مي گردد؟

از لحاظ تمرین این روش در حیطه فعالیت من، معتقدم در ابتدای راه آن هستیم هرچند این الگو ریشه در این فرهنگ دارد، در نتیجه ممکن است بسیاری از افراد با نام های مختلف و حتی بی نام در صدد یادگیری و تمرین این مفاهیم باشند، پس شاید نتوانم جواب دقیقی از لحاظ آماری بدهم، همزمان بر اساس تجارب زندگی خودم می توانم بگویم میزان تنش، رقابت و خشونت در محیطمان بسیار بیش از آن چیزی است که دوست دارم.

ظرفیت پذیرش را شاید بتوان با حکایتی نقل شده از بودا توضیح داد؛ کسی به بودا فحاشی می کند و ناسزا می گوید، او همه را می شنود بعد تشکر می کند از هدیه اهدایی آن فرد و اضافه می کند که نمی تواند آن هدیه را بپذیرد. فکر کنم برای همه طبیعی است که اگر کسی بخواهد به ما هدیه ای بدهد و ما بپذیریم، هدیه متعلق به ما می شود و اگر نپذیریم هدیه متعلق به همان فرد باقی می ماند. حرف و نظر دیگران هم می تواند مصداقی از هدیه باشد، می توانیم با عدم پذیرش آن اصلا خود را درگیر آن نکنیم. تصور کنید من سینی چای را برای شما می آورم، دوست داشتید بر می دارید، دوست داشتید بر نمی دارید؛ قرار نیست آنچه در سینی است را شما اصلاح کنید

ما معمولا چون آموزشی برای چگونه شنیدن و گوش کردن نداریم، تمام حرف ها را می پذیریم و نقد را رد خود می شنویم و در مقابل این ردِ خود، اکثرا ما فقط دو راه بلدیم؛ یا می پذیریم یا نمی پذیریم.

برخی از آموزش های سنتی ما به فرزندمان احتمال پذیرش را تقویت می‌کند، آموزش هایی مثل حرف بزرگ‌ترت را گوش کن، دوتا پیراهن بیشتر از تو پاره کرده، تو مو بینی و من پیچش مو،... و همه این موارد یک پیام را به طرف مقابل می دهد که من می دانم و تو نمی دانی؛ این ممکن است تا مدت زمانی باقی بماند ولی بسته به عوامل متعدد مثل رشد علمی، رشد تجربی و ... دیگر نمی پذیریم و بازی را عوض می کنیم که من می‌دانم و تو نمی دانی و اکثرا در این چرخه باقی می مانیم.

واقعیت این است که هم من می دانم و هم تو. چه کسی می تواند ادعا کند که همه چیز می داند، همه زوایا و احتمالات را می بینید؟ اگر این باور که هر یک از ما چیزهایی می داند، یا با اصطلاح سنتی خودمان همه چیز را همگان دانند را به عمل نزدیک کنیم شنیدن نقد ساده‌تر می‌شود و می‌تواند واقعا هدیه‌ای شود که به رشد هرکدام از ما کمک کند.

-اگر بخواهيم در اين زمينه خودمان را با كشورهاي ديگر مقايسه كنيم، با توجه به اينكه شما مدتي در خارج از ايران بوده‌ايد جايگاه نقد و انتقاد در بين آنها چيست ؟آيا در آنجا هم صحبت معمولي افراد به خشونت كشيده مي شود يا نه، افراد ظرفيت لازم را براي پذيرش نقد از خود و عملكردشان دارند؟

با مقایسه ایران با دیگران دنبال چه هستیم؟ چه فرقی می کند که آنها کمتر خشونت دارند یا بیشتر؟ نفس خشونت و عدم رضایت من و شما از مذاکراتمان برای تغییر کافی نیست؟

فرض کنیم آنها خشونت بیشتری از ما دارند، بعد می خواهیم بگوییم پس میزان خشونت ما اشکالی ندارد؟ واقعا این استدلال برای کدام ما خوشایند است؟

یا فرض کنیم خشونت کمتری دارند؟ بعد می خواهیم بگوییم که آنها فضای بهتری برای تغییر داشتند یا دلیلی برای مهاجرت برخی هموطنان بیابیم؟

من دوست دارم به جای توجه به کشورهای دیگر و مقایسه به وضعیت زندگی خودمان و به آرزوهایمان توجه کنیم، هر روز قدمی برداریم برای رسیدن به آن آرزو .

ببينيد منظورم از مقايسه اين است كه معمولا  از لحاظ سياسي مي گويند هر چه قدر در جامعه اي دموكراسي بيشتر رشد يافته باشد، فضاي نقد و انتقاد  بازتر است ،ما مي خواهيم بدانيم  تحليل شما در اين زمينه و از لحاظ  روانشناسي چيست ؟

هر چه قدر ما در نوع بزرگ شدن مان متفاوت بودن ديگران را بپذيريم آمادگي بيشتري براي نقد و انتقاد داريم. در حالي كه مقايسه ما را به اين سمت مي برد كه اين متفاوت بودن را كمتر كنيم چون وقتي يك الگو را بپذيريم و همه را با آن مقايسه كنيم تنش ايجاد مي شود. من ترجيح مي دهم به جاي مقايسه روي بسترها كار كنيم. از لحاظ روانشناسي وقتي ما تفاوت هاي فردي را بپذيريم آن موقع راحت تر مي توانيم بپذيريم كه آدم ها سبك گفت و گوي شان متفاوت است. اين نه تنها در سطح خانواده بلكه در سطح اجتماع هم مطرح است . وقتي ما دو حزب سياسي را با هم مقايسه مي‌كنيم آنها در اولين فرصتي كه پيدا مي‌كنند مي خواهند دست به اثبات خود بزنند و در اثبات خود ممكن است از هر روشی استفاده کنند. مشكل اينجاست كه گاهي ما به جاي اينكه توجه را بر روي رشد خودمان بگذاريم سعي مي كنيم طرف مقابل را كوتاه نگه داريم.

- به نظر شما چه قدر از مشكلات فعلي جامعه ما به ضعف اين فرهنگ بر مي گردد و براي به وجود آمدن فضايي كه نقد و انتقاد، نفي و توهين و بر اندازي تلقي نشود و افراد ظرفيت پذيرش نقد را داشته باشند، چه بايد كرد؟

نمی دانم بگویم چقدر! ساده ترین جواب این است که بگویم خیلی! یا برای اینکه کمی دقیقتر بگویم می توانم بگویم به نظر من این مهمترین دلیل مشکلات ارتباطی و کاری ما است. تصور کنید در تمام سازمان های دولتی و خصوصی ما، صندوقی می گذارند برای پیشنهادات و انتقادات، چند نفر از ما مشتاقانه نامه ای را به این صندوق ها می اندازیم، و با دیدنش مشتاق به ابراز نظر خواهیم شد؟ چند نفر از ما پاسخ هایی از نامه های ارسالی خود از این طریق دریافت کرده ایم؟

چند بار چنین جملاتی را گفته ایم یا شنیده ایم که: با نظرات شما موافقیم اما...،

-          چه بايد كرد ؟

 اگر بخواهم شعاري بگويم ،شعارش اين است كه بايد كار فرهنگي كرد. ببينيد با يك مثال توضيح مي دهم وقتي ما مي خواهيم سلامت جسماني مان را حفظ كنيم، فقط مدام حمام نمي رويم بلكه علاوه بر اين كه حمام مي رویم سعي مي‌كنيم دور و برمان را هم تميز نگه داريم .چون اگر فضا آلوده باشد درصد بيماري مان بالا مي رود . در اجتماع هم همين طور است وقتي من مي خواهم سلامت رواني ام حفظ شود بايد به محيط هم توجه كنم. كاري كه بايد بكنيم بازبيني مفاهيمي است كه خيلي براي ما آشناست گاهي ما فكر مي كنيم خودمان را مي شناسيم و به همين دليل بازبيني نمي كنيم .من فكر مي‌كنم برای شروع لازم است مفاهيم پايه مثل مشاهده، ارتباط و همه ارزش ها را دوباره تعريف كنيم و از خودمان شروع كنيم. ما اين نقطه شروع  را گم كرده ايم.

 ما هر هفتاد ميليون نفرمان اگر دور هم يك ميزگرد داشته باشيم  مي بينيم  كه ما همه در همه چيز ناراضي هستيم نه به اين معنا كه چيز خوبي نداريم بلكه به اين معنا كه مي تواند از اين بهتر باشد .اما براي اينكه بهتر شود ما منتظريم يك اتفاق بيروني بيفتد. يك ضرب المثل فارسي هست كه  مي گويد با  يك گل بهار نمي شه ؛ اين باعث مي شود ما ايستا و نا اميد باشيم. من مي خواهم بگويم اين را به اين شكل برگردانيم كه تا يك گل نياد بهار نمي شه. پس بيا اين گل من و شما بشويم .اگر هر كس از ما بخواهد آن گل باشد سرعت تغييرات خيلي زياد مي‌شود.

در بحث هاي روزمره ما اين جمله را زياد شنيديم كه اگر جواب ندهم فكر مي كنند كم آوردم و حرفي براي گفتن ندارم .اما يك جايي می توان اين حلقه هاي معيوب را شکست. من فكر مي كنم راهش اين است كه خودمان شكننده و آغازگر حلقه هاي معيوبي باشيم كه دور و برمان در همه عرصه ها وجود دارد .اين مفهوم اگر در جامعه جا بيفتد آن موقع سرعت تغييرات ما زياد مي شود .

مثلا خود شما؛ چه قدر از نوشته هايتان را با اين نگاه باز خواني كرديد؟چه قدر در طرح سوالات مان مي خواهيم پاسخ مطابق نظر خودمان بگيريم؟ چه قدر كار خبرنگاران ما مچ‌گيري است ؟ لازم است نگاه مان نگاه حل مسئله باشد.


تماس با ما پیشنهاد سایت به دوستان
تعداد بازدیدکنندگان:
۱۳۸۸ © تمامی حقوق متعلق به این سایت برای زبان زندگی محفوظ می باشد
Powered By SanaCo.